تبليغاتX
سمت خدا

امام محمد باقر علیه السلام:تقوای خدا پیشه کنید و دینتان را با ورع و تقوا حفظ کنید

 
سلام بر مادررسالت رحمت حق گل گلزارنبی
بنام خدا

سلام بر مهدی فاطمه عج

شــــنیـد گــوش دلــم مــژده از ولادت زهــرا          گـــشود بـلبـل طـبعم زبــان به مـــدحت زهرا
فــضاى کعبه مـنور شـد از فــروغ جــــمالش‏          صــفا گرفـت صـفا از صفاى صـورت زهرا
خــــداى اکبر و اعــظم نـکرده خــلق بـه عالم          ز نـسل حـضرت آدم زنــى به شــوکت زهرا
به جـز خدیجه کبرا که هست مـظهر عصمت          نـــزاد مــادر دیــگر زنـى به عــصمت زهرا
بــــخوان حدیــث کــسا و بـین کـه خالق یـکتا          نـــموده خـــلقت دنــــیا بـــراى خـــلقت زهرا
نـــــهاده ســــاره سربــندگى به پاى سر یرش          ســتاده هاجـــر چو خــادمان به خـدمت زهرا
چـو اوست نور حق و حق در او نموده تجلى          بـــه غــیر حــق نــشناسد کـسى حقیقت زهرا
ولـى چه سود که با این همه جلالت و شوکت          زمــــــانه بـود مــــدام از پـــــى اذیـت زهرا
چــنان به درد و مـصیبت نمود صبر و تحمل‏          کـه صبر شــد مـتحیر ز صبر و طاقت زهرا

*****************
 
سلام بر مادر رسالت، رحمت حق، گل گلزار نبی، عزیز سرمدی، نور چشمان نبی. سلام بر زهره ی زهرا و همسر و همپای علی، سلام بر فاطمه که آیه ی رحمت است و مایه ی نعمت، سلام بر فخر زمین و جوهر دین، سلام بر فاطمه که پرتوی از مهر درخشان و جلوه‌ای از بذر گل‌افشان است، سلام بر فاطمه که موجد مجد و شفابخش دل است هم او که مظهر عشق و صفابخش دل‌ها و قلب‌هاست.
مادر تمام خوبی‌ها... فاطمه جان! تو نشان لطف خدایی برایمان، تویی که پنجره‌ها همه بیقرار توأند و کوچه‌ها در انتظار قدوم مبارکت. تویی که چشمانت همه حدیث و اعجاز است. تویی که وقتی دیگر بهانه‌ای برای بودن نیست، می‌آیی و هستی و بودن، و حتی بالاتر، زیستن و عشق را رنگی دیگر می‌بخشی. تو که عالم همه از ناز قدوم تو آفریده شد. تو که کوته‌نظران دیوسیرت، عشق خداوند را در چشمان رمزآلود پیامبر ندیدند، آن هنگام که تو را می نگریست و باران عاشقی در آسمان چشمانش هویدا می‌شد. تو که مناجات با قامت آسمانی‌ات تفسیر می‌شد، آن هنگام که در محراب عشق، ترنم دلدادگی سر می‌دادی. تو که جبرئیل حامل سلام خداوند برایت بود. تو که با عشق ولایت زیستن و با درد ولایت رفتن را به همگان آموختی. تو که پیوند نبوت و امامت و ولایت بودی. تو که دنیا از برای جلوه تمام وجودت کوچک بود. تو بهار جاودانی برای سال‌های زندگی‌مان.
عطر دل‌انگیز نیمه اردیبهشت‌ماه، شمیم دل‌نواز روز و هفته‌ای مبارک را به همراه می‌آورد که یادآور سالروز میلاد باسعادت یگانه دخت نبی اکرم(ص) حضرت زهرای مرضیه(س)، مادر عشق و آفتاب هستی‌بخش عالم است. نوباوه رسالت، پیکره عصمت، بانوی بانوان جهان، فاطمه زهرا(س) در روز بیستم جمادی‌الثانی، پنج سال پس از بعثت پیامبر(ص)، در بن آسمان حجاز، در دامنه کوه‌های سنگی مکه، در چشم‌انداز کعبه، در منزل وحی، در خانه‌ای که فرشتگان آن را خوب می‌شناختند و در آن رفت وآمد داشتند، آن جا که زمزمه نماز پیامبر(ص) در صبح و شام و آوای ملکوتی تلاوت ایشان در دل شب زمینش را به آسمان پیوند می‌زند، در خانه پیامبر(ص) و خدیجه(س)، آفتاب وجودش از شرق دامان خدیجه طلوع کرد و ولادتش برای پیامبر(ص)، مانند وزیدن نسیم بهشت در گرمای صحرای سوزان حجاز، روح‌بخش و دلنواز شد.

بیستم جمادی‌الثانی، سالروز میلاد خجسته حضرت فاطمه زهرا(س) سرور بانوان جهان، عطای خداوند سبحان، کوثر قرآن بر عموم شیعیان مبارک باد.

نويسنده : عارفه


نمازصبح دراتوبوس
بنام خدا


اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا مُمْتَحَنَةُ امْتَحَنَكِ الَّذى خَلَقَكِ فَوَجَدَكِ لِمَا امْتَحَنَكِ صابِرَةً
سلام بر تو اى آزمايش شده ، آزمودت آن خدايى كه تو را آفريد پس تو را در آنچه آزمود بردبار يافت

 

نزدیک طلوع آفتاب بود و نماز داشت قضا میشد.
نگران به همدیگه نگاه کردیم .

مگه تو این برهوت آبادی هست که بشه توش نماز خوند .

داخل اتوبوس هنوز تاریک بود.صدای ضعیف اهنگ هایده یا مهستی یا از این جور اهنگا از جلو میومد. اکثر مسافرا خواب بودن ولی ما هممون بیدار بودیم .

با همفکری بچه ها که یک چهارم اتوبوس رو تشکیل میدادیم ، از جام بلند شدم .

قلبم یه کم تند میزد. رک بگم از برخورد راننده میترسیدم ولی این اعتقاد من بود و به نطرم آدم باید برای عقیدش بجنگه . وگرنه زندگی معنی نداره .

با این اندیشه عمیق صدامو با دوتا سرفه صاف کردم و با صدای واضح و همراه با ادب و احترام گفتم:

ببخشید اقای راننده ، نماز صبح داره غذا میشه. لطف میکنین یه جایی همین کنارا بایستید تا ما نمازمونو بخونیم؟

راننده بر خلاف اکثر راننده ها که تو ذهن من و شما ادمهای درشت هیکل و سیبیلو هستن که بین دو تا دکمه پیرنشون در قسمت شکم همیشه بازه ،یه مرد 40 تا 50 ساله لاغر سیگاری بود. از تو آینه یه نگاهی چپ چپی به من کرد که قلبم افتاد تو معدم.

گفت یه ساعت دیگه میرسیم. همونجا نماز بخونین.
- اونوقت دیگه نماز قضا میشه .
- خب قضاشو بخونین.
از این جوابش یه کم عصبی شدم ولی سعی کردم خودمو خونسرد جلوه بدم .یهو یه فکری به نظرم رسید بدون فکر کردن به عواقبش بی اختیار گفتم:
- پس خیلی ممنون ما پیاده میشیم.

بچه ها که انتظار شنیدن چنین حرفیو از من نداشتن ، چشاشون گرد شد .
مسافرا از این گفتگو بیدار شدن .
یکی گفت : خانوم یه ساعت دیگه میرسیم تو همون ترمینال نماز خونه هست.
دومی گفت: ما عجله داریم. میخوایم زودتر برسیم .
سومی: شما که اهل نماز روزه ای نمیدونی اگه 40 تا مسافرو معطل خودت کنی این حق الناسه؟
چهارمی و پنجمی و.....
این بود بمباران فرهنگی و اعتقادی در مقابل اندیشه عمیق من (بهتر بگم ما ) که ترکش هم نصیب ما شد .

دوستم چادرمو کشید که یعنی بشین .

یعنی من باید بیخیال میشدم .
من که اگه یه روز نمازصبحم به خاطر خواب موندن قضا میشد غصه میخوردم، حالا باید با چشم باز طلوع افتابو میدیدم و هیچی نمیگفتم؟

یعنی همه اون اندیشه های عمیق و عقیده و مبارزه کردن همه کشک؟

نه
من ننشستم.
راننده که اون همه طرفدار رو دیده بود با یه نیشخندی بهم گفت :
خانوم بشین گازشو میگیرم تا زودتر برسیم .

من ننشستم .
وضو داشتم .
یه ربع دیگه نماز قضا میشد.
با صدای محکم تر گفتم : آقا من پیاده میشم .
این دفعه دیگه من فقط خودم بودم که میخواستم پیاده بشم .

پچ پچ مسافرا رو میشنیدم .
1. بابا یه دو رکعت که چیزی نیست . نگه دار نمازشو بخونه خب .
2. عجب کله شقیه . به خاطر خودش میخواد این همه ملتو معطل کنه .
3. اینا چقدر غدن . فکر میکنن الان 10 سال پیشه که هر چی دوست داشتن میگفتن و همون باید میشد .
4. 5. و...

راننده دید بیخیال بشو نیستم . زد رو ترمز .
یه دفعه به خودم اومدم :
هی خله اینجا وسط بیابونه .
اگه بذاره بره میخوای چیکار کنی؟ (قصد راننده دقیقا همین بود )
تا شهر 1 ساعت راهه .

یه کم دست و پام شل شد .
ولی اگه سرم میرفت از حرفم عقب نشینی نمیکردم .
چون حق با من بود.

با گامهای استوار و محکم رفتم پایین از روی نوری که از شرق میومد قبله رو حدودا پیدا کردم.
راننده هی گاز میداد.یعنی اینکه دارم میرم . بیا بالا . ولی بیخیال بیخیال بودم .
هر چی میخواست پیش بیاد بیاد
برام مهم نبود.
به شاگردش گفت که درو ببنده .
همین که رفت درو ببنده یکی از دوستام گفت آقا وایستا!!!!!!!!!
اونم پیاده شد .
دوستام همه پیاده شدن و همه شروع کردیم به نماز خوندن.
راننده همچنان میخواست بره که مسافرا نذاشتن .
یکی دو تا شونم اومدن پایین و نماز خوندن .
کلا 5 دقیقه هم طول نکشیده بود .
با افتخار در مقابل چشم غره های مسافران شاکی سوار شدیم و با شادی غیر قابل وصفی به تماشای طلوع افتاب نشستیم.
============================================
خاطره از سرکار نکیسا کاربر انجمن گفتگوی دینی



:: موضوعات مرتبط: نماز، خاطرات نماز
نويسنده : عارفه